[خوش آمدید , ]
سلام... امروز چیزای بدرد بخوری گذاشتم تووبلاگ از اینكه امدید پشیمون نمیشین میدونم !!!من ازهمه ی دوستایی كه میان اینجا و یادگاری میزارن خیلی خیلی متشكرم من یه چند وقته سرم به طوروحشتناكی شلوقه از اینكه نمی تونم زود به زود اپ كنم خیلی خیلی متآسفم من هروقت كه بتونم این خراب شده رو(وبلاگمومیگم) اپ میكنم اخه دردسر داره باید دنبال مطلب بدرد بخور باشم راستی خیلی ها آمدن و گفتن كه مشكی رنگه عشقه رو از تو وبلاگم بر دارم من بخاطر این اونواز تو وبلاگم بر نمیدارم چون مشكی رنگه عشقه " از اونایی هم كه میان تو این وبلاگ سری میزنند وپیشنهادی به ما میدن خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم چون وقتی كه من به این وبلاگ سر میزنمواونارو میخونم حسابی جون میگیرم و این باعث میشه كه من به این وبلاگ اهمیتی بدم واین جارو واسه مهمونا تمیز و مرتب كنم تا وقتی كه به اینجا سرمیزنند از اینجا بدشون نیاد راستی من آیدی خودمومیزارم واسه آشنایی بیشترpouya_nokia هر كسی هم كه با تبادل لینك موافق هست تو قسمت نظرات یا برام pm بده تا با هم تبادل لینك داشته باشیم من هیچ وقت خدا حافظی نمی كنم چون میترسم نتونم ببینمتون پس فعلآ... راستی هرچه تعداد نظرات بیشترباشه امید من برای ویرایش این بلاگ بیشتره پس كمك كنید تا این وبلاگ جون بگیره
فعلآ...

نوشته شده توسط پویا راستی
()
دونه یادگاری
[خوش آمدید , ]
سلام می خوام واقعآ بخونین
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار مـن اسـت شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او دید و در انکار من است ساروان رخـت به دروازه مـبر کان سر کو شاهراهیسـت که منزلگه دلدار من است بـنده طالـع خویشم که در این قحط وفا عشق آن لولی سرمست خریدار من است طبلـه عـطر گـل و زلف عبیرافشانش فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است باغـبان همچو نسیمم ز در خویش مران کاب گلزار تو از اشک چو گلنار من اسـت شربـت قـند و گلاب از لـب یارم فرمود نرگـس او که طبیب دل بیمار من اسـت آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخـت یار شیرین سخن نادره گفتار مـن اسـت

روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست مـنـت خاک درت بر بصری نیست که نیست ناظر روی تو صاحـب نـظرانـند آری سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست اشـک غـماز مـن ار سرخ برآمد چه عجب خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست تا بـه دامـن ننـشیند ز نسیمـش گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیسـت تا دم از شام سر زلـف تو هر جا نزنـند با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست مـن از این طالـع شوریده برنـجـم ور نی بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست از حیای لـب شیرین تو ای چشـمـه نوش غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست مصلحـت نیسـت کـه از پرده برون افتد راز ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست شیر در بادیه عـشـق تو روباه شود آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست آب چشمـم که بر او منت خاک در توسـت زیر صد منت او خاک دری نیست که نیسـت از وجودم قدری نام و نشان هست که هست ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود اسـت در سراپای وجودت هنری نیست که نیسـت
نوشته شده توسط پویا راستی
()
دونه یادگاری
مشکی رنگ عشقه [خوش آمدید , ]
مشکی رنگ عشقه مثل رنگ چشای مهربونت مشکی رنگ عشقه مثل شبای قلب آسمونت کی میگه رنگ غم سیاه رنگ خوش سپیدی کی میگه آبی رنگ صداقت مشکیه رنگ پلیدی چرا یه عده ای مشکیو رنگ غم میدونن مگه رنگ پر پرستوی عشقو ندیدن مگه رنگ پر پرستوی عشقو ندیدن ستاره با قشنگیاش تو رنگ شب قشنگه تموم رنگای دنیا دو رنگن مشکی تا ابد یه رنگه واسه نوشتن یه رنگیه دفتر عاشق خط یه رنگو بی دقدقه مشکی قشنگه خط یه رنگو بی دقدقه مشکی قشنگه مشکی رنگ عشقه مثل رنگ چشای مهربونت مشکی رنگ عشقه مثل شبای قلب آسمونت من تو رنگ موهای سیاه نازنینم چیزی به جز یه رنگیو صفا و دل ندیدم از زبون عاشقای بیدار شبونه هیچ پلیدی از سیاهی شب نشنیدم کی میگه رنگ غم سیاه رنگ خوش سپیدی کی میگه آبی رنگ صداقت مشکیه رنگ پلیدی چرا یه عده ای مشکیو رنگ غم میدونن مگه رنگ پر پرستوی عشقو ندیدن مگه رنگ پر پرستوی عشقو ندیدن ستاره با قشنگیاش تو رنگ شب قشنگه تموم رنگای دنیا دو رنگن مشکی تا ابد یه رنگه واسه نوشتن یه رنگیه دفتر عاشق خط یه رنگو بی دقدقه مشکی قشنگه خط یه رنگو بی دقدقه مشکی قشنگه مشکی رنگ عشقه مثل رنگ چشای مهربونت مشکی رنگ عشقه مثل شبای قلب آسمونت مشکی رنگ عشقه مشکی خود عشقه

چشمان تو یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه جام بلور چشمات دریای نور چشمات تنگ شراب چشمات جادوی خواب چشمات یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه بهار با لپای گلی با پیرهن مخملی بهار با لپای گلی با پیرهن مخملی دامنشو پر از جوونه کرده تو باغ چشمون تو خونه کرده دامنشو پر از جوونه کرده تو باغ چشمون تو خونه کرده بس که قشنگه چشمات شهر فرنگ چشمات بس که قشنگه چشمات شهر فرنگ چشمات یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه گاهی به رنگ دریا گاهی به رنگ آسمونه گاهی به رنگ جنگل سبز بی خزونه بس که قشنگه چشمات شهر فرنگ چشمات بس که قشنگه چشمات شهر فرنگ چشمات یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه یادم نیست یادم نیست گاهی به رنگ دریا گاهی به رنگ آسمونه گاهی به رنگ جنگل سبز بی خزونه بس که قشنگه چشمات شهر فرنگ چشمات بس که قشنگه چشمات شهر فرنگ چشمات یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه گاهی به رنگ دریا گاهی به رنگ آسمونه گاهی به رنگ جنگل سبز بی خزونه بس که قشنگه چشمات شهر فرنگ چشمات بس که قشنگه چشمات شهر فرنگ چشمات یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه یادم نیست چشمون تو چه رنگه میدونم دنیای رنگارنگه
عارف
نوشته شده توسط پویا راستی
()
دونه یادگاری
خوش آمدید [خوش آمدید , ]
سلام ایندفعه میخوام شعرای حافظ رو بزارم ***** ساقی نامه بیا ساقی آن می کـه حال آورد کرامـت فزاید کـمال آورد بـه مـن ده که بس بیدل افتادهام وز این هر دو بیحاصـل افـتادهام بیا ساقی آن می که عکسش ز جام بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام بده تا بـگویم بـه آواز نی کـه جمشید کی بود و کاووس کی بیا ساقی آن کیمیای فـتوح کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح بده تا بـه رویت گـشایند باز در کامرانی و عـمر دراز بده ساقی آن می کز او جام جـم زند لاف بینایی اندر عدم بـه مـن ده که گردم به تایید جام چو جـم آگـه از سر عالم تـمام دم از سیر این دیر دیرینـه زن صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن هـمان منزل است این جهان خراب کـه دیدهسـت ایوان افراسیاب کـجا رای پیران لشـکرکـشـش کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد هـمان مرحلهسـت این بیابان دور کـه گم شد در او لشکر سلم و تور بده ساقی آن می که عکسش ز جام بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج بیا ساقی آن آتـش تابـناک کـه زردشـت میجویدش زیر خاک بـه من ده که در کیش رندان مست چـه آتشپرسـت و چه دنیاپرست بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت کـه اندر خرابات دارد نشـسـت بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهـم شدن بیا ساقی آن آب اندیشـهسوز کـه گر شیر نوشد شود بیشهسوز بده تا روم بر فـلـک شیر گیر بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر بیا ساقی آن می که حور بهشـت عـبیر مـلایک در آن می سرشت بده تا بـخوری در آتـش کـنـم مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم بده ساقی آن می کـه شاهی دهد بـه پاکی او دل گواهی دهد میام ده مـگر گردم از عیب پاک بر آرم به عشرت سری زین مـغاک چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم در اینـجا چرا تختـهبـند تـنـم شرابـم ده و روی دولـت بـبین خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین من آنم که چون جام گیرم به دست بـبینـم در آن آینه هر چه هست بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم دم خـسروی در گدایی زنـم بـه مسـتی توان در اسرار سفت کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت کـه حافظ چو مستانه سازد سرود ز چرخـش دهد زهره آواز رود مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود بـه یاد آور آن خـسروانی سرود کـه تا وجد را کارسازی کـنـم بـه رقـص آیم و خرقهبازی کنـم بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت بـهین میوه خـسروانی درخـت خدیو زمین پادشاه زمان مـه برج دولـت شـه کامران کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست فروغ دل و دیده مـقـبـلان ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان الا ای هـمای هـمایون نـظر خجسـتـه سروش مـبارک خبر فلـک را گهر در صدف چون تو نیست فریدون و جم را خلف چون تو نیست بـه جای سکـندر بـمان سالـها بـه دانادلی کشـف کـن حالـها سر فـتـنـه دارد دگر روزگار مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار یکی تیغ داند زدن روز کار یکی را قـلـمزن کـند روزگار مـغـنی بزن آن نوآیین سرود بـگو با حریفان بـه آواز رود مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت کـه از آسمان مژده نصرت اسـت مـغـنی نوای طرب ساز کـن بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای بـه ضرب اصولـم برآور ز جای مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود بـگوی و بزن خـسروانی سرود روان بزرگان ز خود شاد کـن ز پرویز و از باربد یاد کـن مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار بـبین تا چه گفـت از درون پردهدار چـنان برکـش آواز خـنیاگری کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری رهی زن که صوفی بـه حالـت رود بـه مسـتی وصلـش حوالت رود مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده فریب جـهان قصـه روشن اسـت بـبین تا چه زاید شب آبستن است مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن بـه یکـتایی او کـه تایی بزن هـمیبینـم از دور گردون شگفت ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت دگر رند مـغ آتـشی میزند ندانـم چراغ کـه بر میکـند در این خونفشان عرصه رسـتـخیز تو خون صراحی و ساغر بریز بـه مسـتان نوید سرودی فرست بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت

خـلوت گزیده را به تماشا چه حاجـت اسـت چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است جانا بـه حاجـتی کـه تو را هـسـت با خدا کاخر دمی بـپرس که ما را چه حاجـت اسـت ای پادشاه حـسـن خدا را بـسوخـتیم آخر سؤال کـن کـه گدا را چه حاجـت اسـت ارباب حاجـتیم و زبان سؤال نیسـت در حـضرت کریم تمـنا چـه حاجـت اسـت محـتاج قصـه نیسـت گرت قصد خون ماست چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت اسـت جام جـهان نماسـت ضـمیر مـنیر دوسـت اظـهار احـتیاج خود آن جا چه حاجت اسـت آن شد کـه بار مـنـت مـلاح بردمی گوهر چو دست داد به دریا چه حاجـت اسـت ای مدعی برو کـه مرا با تو کار نیسـت احـباب حاضرند بـه اعدا چه حاجـت اسـت ای عاشـق گدا چو لـب روح بـخـش یار میداندت وظیفـه تـقاضا چـه حاجت اسـت حافـظ تو ختـم کـن که هـنر خود عیان شود با مدعی نزاع و مـحاکا چـه حاجـت اسـت

نوشته شده توسط پویا راستی
()
دونه یادگاری
|